وقتي در آغوشم بودي
قطره اشکي بر گونه ات لغزيد
خواستم با انگشتانم آن قطره اشک را پاک کنم
اما...! اما، آن قطره اشک براي انگشتانم آشنا بود ...
آشنا بود...؟ يادم آمد....!
آن هنگام که خداوند تو را مي آفريد
خاک تو را با اشکهاي من سرشت، راستي به گونه هاي
خيس من نگاه کن، اشکهاي من براي انگشتان تو آشنا نيست